|
این وبلاگ تعطیل شد منتظر خبر های جدید باشید
................................
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
بزودی این وبلاگ ........ میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از این به بعد در مورد نت ورک مارکتینگ می نویسم نه فقط در مورد یه کمپانی خاص
+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
از همون لحظه اول که وارد فرودگاه مهرآباد ميشويد احساس ميکنيد وارد يک دنيايی پر از "محدوديت" شده ايد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
به عکس بالا به دقت نگاه کنيد. حالا از زوايای مختلف آنرا نگاه کنيد. اکنون بريد يه آبی به سر و صورت خود بزنيد و دندونهاتون رو مسواک بزنيد و بياييد دوباره به آن نگاه کنيد. چی ميبينيد؟ درسته. يه تير چراغ برق به ”حريم خصوصی“ يه نفر تجاوز کرده! اصلا معنی تجاوز همينه ديگه. حالا بلند بشيد و بريد عقب و به عکس يه نيگاه ديگه بندازيد. ميتوانيد لباساتون رو هم در بياوريد و به عکس نگاه کنيد. حالا چی ميبينيد؟ بله درسته. يه ساختمان در حال ساخت به ”حريم عمومی“ شهر تجاوز کرده منتها جوانب شرعی قضيه بخوبی رعايت شده و مراتب مهرورزی تمکين شده است. جون من بگيد توی دنيا به اين بزرگی چنين فکر بکری پيدا ميشه؟ برای سومين بار به تصوير بالا نگاه کنيد ولی اينبار با چشم دل آنرا ببينيد. اگه خواستيد ميتونيد چند تا عينک ته استکانی روی چشم خودتون بزنيد تا واضح تر ديده بشه.
+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
برای انجام دادن هر کاری ابزارهای مناسب آن عمل مورد نياز است. مثلا برای شخم زدن زمين به تراکتور و برای برف روبی به پارو و برای بازکردن يک پيچ و مهره به آچار نيازمنديم. بهمين دليل برای خواندن يک وبلاگ نيازمند ابزار مناسب آن ميباشيم که البته هر وبلاگی ابزار خاص خود را دارد. در اينجا به تعدادی از آنها اشاره ميکنيم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
(اين يک مطلب جدی است. بيخود نيش تون رو باز نکنيد)
فرض کنيد همين امروز شما را به يک جزيره متروک و دورافتاده ای در وسط اقيانوس آرام بفرستند تا يه خورده حالتون جا بياد. در آنجا هيچ موجود متحرکی اعم از انسان و حيوان و چرنده و پرنده ای نيست جز وجود نازنين شما ولی درعين حال همه امکانات رفاهی و وسايل زيستن فراهم است. از آنجايی که شما زندگی اجتماعی نداريد کمی عذاب ميکشيد ولی بمرور مثل مرحوم رابينسون کروزو با محيط خودتان را تطبيق ميدهيد. مثلا درآنجا مجبور نيستيد هرروز صورت خود را اصلاح کنيد. ريش تون بعد از چند ماه مثل ريش ملاعمر بلند ميشه. ضرورتی نيست لباس هاتون را اتو بکشيد يا کراوات بزنيد يا عطر و ادکلن و ژل مصرف کنيد چون کسی در آنجا نيست که شما دل اش را بدست بياريد. اصلا کم کم لباسهاتون را هم به کناری پرت ميکنيد و لخت و عور توی يه روز آفتابی ميريد کنار ساحل قدم زدن. شايد هم ماتحت مبارک را به سوی آسمان بلند کنيد تا يه خورده آفتاب بخوره ضدعفونی بشه. برای سلامتی پوست هم مفيده.(شرمنده که این قدر بی پرده صحبت می کنم) خلاصه شما از هفت دولت آزاديد. هر جور که دلتون ميخواد ميتوانيد رفتار کنيد. کسی به کسی نيست. يه روز سوار يه ماشين می شويد و دلتون ميخواد کمی رانندگی کنيد. به چهار راه که ميرسيد ميبينيد هرچهار طرف سبزه. چرا؟ چون کسی غير از شما در آنجا وجود ندارد. با خيال راحت از چهار راه عبور ميکنيد. نه راهنما ميزنيد نه حق تقدم و نه محدوده طرح ترافيک برايتان معنا دارد. صدای موزيک دلخواهتان را بلند ميکنيد. کسی به کسی نيست. مامور و پليسی نيست که به شما گير بده. کم کم شما احساس آزادی مطلق ميکنيد. اين احساس در فکر و روحيه شما هم سرايت ميکند و تبديل به يک عادت ميشود. در مورد هر چيز ميتوانيد فکر کنيد. هيچ خط قرمزی در ذهن شما وجود ندارد. در مورد هر چيز ميتوانيد بنويسيد يا حرف بزنيد. کسی نيست که شما از او بترسيد. آزاد آزاد. البته اين نوع زندگی فقط بدرد مرحوم رابينسون کروزو ميخورد و مطلوب هيچکدام از ما نيست. حال فرض کنيد شما از اون جزيره آزاد آزاد خسته شديد و ميخواهيد آنجا را ترک کنيد. سوار يه قايق يا کشتی ميشويد و به يکی از کشورهای اروپايی يا امريکای شمالی ميرسيد. اصلا بياييد کانادا . خب در اينجا يکسری محدوديتها وجود دارد که بايد آنها را رعايت کنيد. مثلا بايد لباس بپوشيد. اينجا که جنگل نيست همين جوری لنگ بی تنبان بريزيد بيرون. البته مهم نيست لباس تون کهنه باشد يا نو. کسی با شما کاری ندارد. شما در اينجا آزاديد صدای موزيک را بلند کنيد. نيروی انتظامی اينجا به شما گير نميده ولی يک محدوديت داريد و آن اينکه اگر همسايه بغلی از صدای موزيک شما شکايت بکنه شما توی دردسر می افتيد. شما ميتوانيد دامن کوتاه بپوشيد. شلوارک به پا کنيد. موهاتون رو رنگ کنيد. کسی با شما کاری نداره. ميتوانيد هرجور دلتون خواست فکر کنيد. انتقاد کنيد. بنويسيد. بخوانيد. انتقاد کنيد. به مسولين فحش بدهيد. کسی نمياد شما را بجرم توهين به مسولين مملکت بازداشت کند و چوب توی آستين مبارک فرو کند. شما ميتوانيد هر دين و يا اعتقادی را داشته باشيد و يا عليه خدا و پيامبر همه اديان حرف بزنی شوخی کنی انتقاد کنی. کسی با شما کاری ندارد. ولی اگر بخواهی از چهارراه وقتی که چراغ قرمز است عبور کنی وای بحالت. اينجا محدوديتهايی وجود دارد و آزادی هايی که ذکر همه آنها شما را خسته ميکند. بطور خلاصه شما بعد از مدتی به اين نحوه زندگی عادت ميکنيد. در حرف زدن و فکر کردن هيچگونه چراغ قرمزی در ذهن خودتان نخواهيد داشت. خلاصه يه آدم آزاد و در عين حال مقيد به رعايت حقوق ديگران خواهید شد. حال فرض کنيد که بعد از مدتی زندگی در کانادا خسته شده و عزم سفر به ايران اسلامی را ميکنيد. ميخواهيد زندگی در آنجا را هم آزمايش کنيد. سوار هواپیمای جمهوری اسلامی میشید و یا علی مدد. یراست میرید ایران. حالا ببینیم چه اتفاقاتی رو شاهد خواهید بود. ادامه دارد.......
+ نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
دیدن این تصویر شاید باعث بشه یه کم شکر گذار باشیم
اگه تصویر بد لود میشه بگید تا اصلاحش بکنم در ضمن نظـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر هم یادتون نره
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
Mother Theresa died September 5, 1997, in Calcutta, aged 87. Considered by many to be the world's only living saint, her death was overshadowed by the accident which took Princess Diana of Wales' life. India gave an unprecedented state funeral to Theresa. مادر ترزا شخصیت معروف روحانی آرامش مادر ترزا در هنگام مرگ و همچنین حالت دستهاش نشان از زندگی روحانی وار این زن در این دنیا داشته اصلا هم نظر ندید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
بیشتر دوست دارم اینجا تصویر بگذارم چون مطلب توی بقیه وبلاگ ها هست
بزودی با تصاویر ومطالب جدید والبته یک نویسنده جدید!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 12 فروردین1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
یک روز روباهی می خواست خرگوشی را بخورد .خرگوش زرنگ یک نگاهی به روباه انداخت و گفت:"ای جانور تو که هستی که می خواهی مرا بخوری ؟"
روباه که جاخورده بود کفت :" خوب! معلومه من روباهم وروباه ها هم خرگوش می خورند." خرگوش با جسارتی بیشتر می گوید:"تو که روباه نیستی. اگر روباه هستی باید این مسا له رو ثابت بکنی." روباه که دستپاچه شده بود گفت:" اگه از شیر مدرک بگیرم خوبه؟" خرگوش می گوید :"آره خوبه" روباه پیش شیر می رود و با اصرار مدرکی می گیره که او روباه است و با مدرک می ره پیش خرگوش .ولی خرگوش رفته بود .روباه با کلی ناراحتی که خرگوش سرش کلاه گذاشته میره پیش شیر تا داستان را برای شیر تعریف کنه وقتی به شیر می رسه می بینه که گوزنی داره با شیر صحبت می کنه ومی گوید:" تو شیر نیستی اگر شیر هستی باید این مساله رو ثابت کنی ." شیر می گوید:"یا من گرسنه هستم یا گرسنه نیستم.اگر گرسنه نباشم دلیلی هم ندارد به تو ثابت کنم که شیر هستم ولی اگر گرسنه باشم وقتی تو را خوردم می فهمی که من شیر هستم." روباه وقتی این قضیه را می بینه با کلی ناراحتی پیش شیر می آید ومی گوید :"ای شیر! تو که این قدر وارد هستی چرا وقتی من دفعه اول آمدم از تو مدرک اثبات روباه بودنم را بگیرم به من نگفتی که خرگوش می خواهد سرت کلاه بگذارد." شیر در جواب می گوید :"آخر من فکر کردم تو این مدرک را برای کسایی می خواهی که برای اثبات وجودشان احتیاج به سند ومدرک دارند ." این داستان رو برای کسای نوشتم که دنبال محصولشونن تا باش ورودی بگیرن مجید
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط آریامهر
|
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط آریامهر
|
+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط آریامهر
|
فردا شب می خوام در مورد کسایی که می خوان با محصولشون ورودی بگیرن یه مطلب بنویسم
هیچ کسی هم حال نداره نظر بده !!!!!!! نظر بدین بابا
+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط آریامهر
|
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط آریامهر
|
|
|
||||||